بی خبر بودند از حال درون
بی خبر بودند از حال درون ( نگاهی به فیلم چهل سالگی ساخته ی علیرضا رئیسیان)
حکایتی از مثنوی دستمایه نوشتن رمان و ساختن فیلمی شده به نام چهل سالگی .
حکایت کنیزکی زیبا رو که پادشاه با خود به قصر می آورد اما کنیزک دل در گرو عشقی دارد که نه تنها باعث می شود تا زرق و برق قصر و عنوان پادشاه او را نفریبد بلکه از دوری محبوب خود بیمار گردد و ...
از یک نگاه فیلم داستان عشق است که کمبود آن در زندگی خلائی را ایجاد می کند که چیز دیگری جای او را پر نمی نماید . دو جوان دانشجوی موسیقی و دلبسته یک دیگر به دلیل پاره ای محدودیت های اجتماعی از ارتباط با یک دیگر منع می شوند و هر یک زندگی را جدای از دیگری دنبال می نماید . گرچه هر دو به موفقیت هایی دست می یابند اما زندگی آن ها خالی از شور و سرمستی عشق است .
ازنگاه اجتماعی اما می توان برداشت عام تری از سرنوشت شخصیت های اصلی داستان داشت.شکاف عمیق میان خواستن ها و شدن ها، آنچه می خواستیم باشیم و آنچه هستیم .
دختری که می خواهد موسیقیدان شود اما درنهایت می شود کارمند اداره موسیقی . زندگی یکنواختی که هیچ تنوع و خلاقیتی را از او طلب نمی کند و فقط عمل به وظایف در چارچوب شرح وظایف را به او اجازه می دهد . نتیجه زن افسرده و مغمومی است که علی رغم داشتن همسری با موقعیت مالی نسبتاً خوب و امکاناتی غبطه برانگیز احساس رضایت و شادی ندارد .
همسر او مردی است که در رشته حقوق تحصیل نموده اما اکنون کارگزار بورس است . تمام تلاش خود را برای جلب رضایت همسر ودخترش می نماید اما رضایت خاطر ندارد. استاد او قاضی آگاهی بوده که چون توان برقراری کامل عدالت را در خود نمی بیند با ترک شغل قضاوت به جمع آوری واژه نامه در کنج خلوت خود مشغول است . نهایتاً پسر جوان ، دانشجوی موسیقی که گرچه با سفر خود به خارج از کشور به آرزوی موسیقیدان شدن خود رسیده است اما در زندگی خانوادگی و ازدواج خود موفق نبوده است . او نیز خلائی را در زندگی خود احساس می کند که با دعوت از زنی که قبلاً مورد علاقه او بوده سعی در پر کردن آن دارد .
زن علیرغم کششی که به موسیقی و مرد سابقاً مورد علاقه خود دارد حاضر به ترک همسر و فرزند خود نمی شود . شوهر او نیز که خود را نسبت یه شرایط کنونی همسرش تا حدودی مقصر می داند سعی دارد با خارج کردن خود از زندگی او به زن امکان انتخاب بدهد. مرد موسیقیدان در می یابد امکان بازگشت به گذشته وجود ندارد و مجبور است راه خود را بدون وجود زن ادامه دهد. در نهایت مردمانی سرخورده از آن چه می توانستند باشند و نیستند.
تنها چهره ی با شور و نشاط فیلم دختر نوجوانی است که هنوز واقعیت های زندگی را لمس ننموده و آن را دردرون قصه ها جستجو می کند .