نگاهي متفاوت به «گفتمان شريعتي»


سال: 1390
به‌رغم آناني كه شريعتي را تا حد «ايدئولوگ»بودن، كه محترمانه‌تر و دوست‌وارانه‌تر از ديگراني است كه او را به بسياري خصلت‌هاي برگرفته از ذهنيت متصلب و متعصب‌شان كه برچسب روشنفكري نيز به آن افزوده‌اند متهم كرده‌اند، ديدگاه‌هاي «شريعتي» را مي‌توان به عنوان «گفتمان»، با همان مفهوم و معناي: «پرداختن مفصل و جزبه‌جز يك موضوع، در قالب نوشتن يا گفتن [... ] به بياني ديگر، به ‌كار بردن زبان در گفتار و نوشتار، بهر پديدآوردن معنا و مفهوم» (ويكيپديا) پذيرفت. ديدگاه‌هايي كه خالي از تصلب انديشه و تهي از تعصب باورمندي‌هاي نابخردانه و از همه مهم‌تر «گفتماني» پويا و همزماني است. من بر اين باورم كه شريعتي با شخصيت و فردانيت چند بعدي، ويژه و استثنايي انساني كاملا منحصر به فردي كه داشت، به ميزاني از رشد و آگاهي فردي رسيده بود كه رسالتي جدي در رابطه با بازخواني مفاهيمي كه در جامعه ايران شيعي ما از مفهوم و كاركرد پويا (Dynamic) به كاركردي ايستا (Static) تبديل شده بودند؛ (به نقل از خودش پويندگي و حركت (Movement) را كه به نهاد يا (Institution) تبديل شده بود) ساختارزدايي كند تا بتواند پوستيني را كه وارونه پوشيده شده (يا پوشانده شده) است در قالب «گفتمان»ي نو و روزآمد قابل درك و فهم كند.
شريعتي بر اين باور است كه انسان خداگونه‌اي ا‌ست در تبعيد كه براي «شدن» و رفتن به سوي وضعيت «انساني»اش با اشعار و آگاهي‌ كه طبيعت، بالقوه در اختيارش نهاده‌ است خودش، خودش را مي‌آفريند. با توجه به پويا (ديناميك) بودن و نونو شدن هستي و جهان، انسان و انديشه انسان نيز هميشه در حال شكل‌گيري و نوشدن از هستي و جهان و انسان، يعني خودش است. از اين‌روست كه انسان در خويشتن‌شناسي و خويشتن‌سازي خويش هر لحظه، نونو مي‌شود. اصيل‌ترين، مهم‌ترين، اولين و آخرين دغدغه و بهانه شريعتي خود «انسان» است و روند شدن و صيرورت او. بنابراين آنچه شريعتي در عمر كوتاه 44 ساله‌اش خوانده، نوشته، گفته و انديشيده و تجربه و تجزيه تحليل كرده بر حول محور خداگونگي انسان و «شدن» او بوده است.
در گفتمان شريعتي هدف روشنايي دادن به مسيري است كه شدن انسان را رقم مي‌زند، همان هدفي كه همه پيامبران در سر داشتند و در اين روند، همان‌گونه كه خود باورمند بود، هيچ انساني را تافته‌اي جدا بافته در هستي و طبيعت نمي‌ديد و نمي‌دانست و هركس را در حد شدن‌اش مي‌ستود. شريعتي، خود محصول همان چهار زندان خويشتن‌خويش، جامعه خويش، تاريخ خويش و طبيعت خويش بود كه عقيده داشت به دليل هبوط آدم از بهشت ناآگاهي جبري به بهشت آگاهي اختياري، انسان را در حصار خود گرفته‌ و براي ورود به مسير شدن انساني ‌و براي تسهيل صعود به اين مرحله و عبور از حصارهاي دودگرفته و فسيل‌شده و بسته اين مقولات، ساختارزدايي از آنها را گريزناپذير مي‌دانست.
شريعتي يك اومانيست است كه به انسان به عنوان يك سوژه خودبنياد و خودآفرين باورمند است. همانگونه كه خانم ژوليا كريستِوا فيلسوف فرانسوي، انسان را سوژه‌اي سخن‌گو مي‌داند شريعتي نيز بر اين باور است كه انسان، به عنوان يك «سوژه» مي‌تواند و بايد خود، سرنوشت خود را رقم زند. شريعتي در توازي با اين نگاه اومانيستي به انسان، نگاهي قدسي هم دارد، زيرا انسان را با طبيعت و معناي كل جهان و هستي، كه هركس به نامي مي‌خواندش: خدا، الله، الوهيم، اهورامزدا، god، Dieu، نيروانا، زئوس و... هم‌ذات و برانگاره او مي‌پندارد. بدين‌جهت او به سوي خويش‌شناسي [عرفان]، جامعه‌شناسي [اجتماعيات] و تاريخ‌شناسي اسطوره‌اي/ ديني [آزادي] رو مي‌كند و اين سه مقوله را كه سه ضلع مثلث يك واحد كل هستند با هم ربط مي‌دهد تا بتواند با شناخت اين سه، معناي هستي را بشناسد و بشناساند. اين سه مثلث يا سه بعد عرفان، برابري و آزادي كه انسان خداگونه را مي‌سازند در سه مقوله پندار، گفتار و كردار خود را مي‌نمايانند. در واحد يگانه «انسان»، هنگامي‌كه اين سه بعد با هم درآميزند، انسان از تعادل روان‌شناختي منطقي/ حسي برخوردار مي‌شود و فردانيت انساني در او نمود آشكار پيدا مي‌كند.
شريعتي، از نوادر انسان‌هايي است كه اين سه مقوله پندار، گفتار و كردار در درون او با هم درآميخته‌اند. آنچه جادوي انديشه، كلام و رفتار در او تلقي مي‌شود، بي‌شك از اين هم‌آميزي و انطباق سرچشمه مي‌گيرد؛ هم‌آميزي و انطباقي كه در درونه انساني او با نماد يگانگي عقل و اشراق، (نماد نيروي‌هاي «انيمايي» يا زن/ مادرانه و «انيموسي» يا مردانه) به‌هم بيخته‌اند. آنچه، نه تنها در شريعتي بلكه در همه انساني‌هاي رو به تكامل از نظر ما نوعي پارادوكس تلقي مي‌شود، به‌كارگيري نسبي اين دو نيروي عقل و اشراق است كه آنان را از مطلق‌بودن، مطلق‌انديشي، يك‌سونگري، تك‌صدايي و... مي رهاند و به شخصيت‌هايي نسبي، متعادل، پلوراليستي، تكثرگرا و... تبديل مي‌كند. پروانه عقل و عشق در مهراوه درونه شريعتي، در زير سقف وجودي او آن‌چنان به‌هم بيخته‌ بودند و خانه داشتند كه او هميشه سوار بر هر دو بال پرواز مي‌كرد. شايد از اين‌رو بود كه در يك‌جا، هم بود و هم نبود. اما، تفاوت اومانيسم ديني شريعتي با اومانيسم غربي در اين است كه اومانيسم ديني شريعتي انسان را در جهان تنها و سرگردان نمي‌بيند و به‌وجود حلقه اتصالي ميان انسان و ساحت قدسي، يعني خدا، قايل است. نگاه تجميع‌گرايانه موحدانه شريعتي به انسان نگاهي خداگونه است. او انسان را داراي ارزشي قدسي، همراه با ارزش و وجهي اگزيستانسياليستي، گيتيانه و دنيوي مي‌داند و بينش و نگاه جامع‌گراي قدسي/ دنيوي يا آسماني/ زميني واحد به انسان دارد. به‌زعم شريعتي انسان علاوه بر قوه تعقل و انديشيدن و باورمندبودن، يعني ايمان‌داشتن، از قوه دروني سيال اشراقي و غيبي نيز بهره‌مند است. از اين‌روست كه شريعتي انسان را برآيند ديالكتيكي سائق و رانش مجموعه اين دو قوه و نيرو مي‌داند.
حالا با اين نگاه به انساني كه قدسي/ دنيوي يا آسماني/ زميني است، مي‌خواهيم وضعيت و جايگاه اجتماعي/ سياسي/ اقتصادي/ فرهنگي و... او را با توجه به شرايط امروز يعني شرايط زماني
(مكاني =diachronic/synchronic) بررسي و بازسازي كنيم. اين دو شرط زماني و مكاني بسيار مهم است. ما در شرق زندگي مي‌كنيم و در دوران تاريخي ويژه خودمان با فرهنگ‌ها، آيين‌ها، باورها، تابوها، تعصب‌ها. «بازگشت به خويش» شريعتي، اينجاست كه معناي قدسي/ دنيوي يا آسماني/ زميني خود را، در ساخت هستي‌شناسي انسان ديني پيدا مي‌كند.
اينك ما با دو پرسش روبه‌رو هستيم: كدام انسان؟ كدام دين؟
مساله عمده، پاسخ به اين دو پرسش است تا پس از يافتن آن بتوانيم وضعيت انسان ديني تعريف‌شده شريعتي را با توجه به داده‌هاي همزماني انديشه و بينش و نگاه او، بفهميم:
«كدام انسان» شريعتي را من انسان عقلي/ اشراقي؛ يعني انسان زميني/ آسماني يا دنيوي/ قدسي مي‌دانم و «كدام دين» شريعتي را نيز، دين دنيا و زندگي، دين ايمان و عشق؛ يعني دين زميني/ آسماني يا دين دنيوي/ قدسي ميفهم. بنابراين شريعتي را نمي‌توان در پارادايم‌هاي از پيش‌تعيين‌شده‌اي كه ذهن فلسفي، ادبي، فرهنگي، اجتماعي، سياسي، اخلاقي، ديني، اسطوره‌اي، انديشيدگي/ ايماني عقلانيت يك بعدي مدرنيته تعريف كرد. انسان و دين در نگاه شريعتي هم اين‌جهاني و هم آن‌جهاني (جهان غيب) مفهوم مي‌شود.
با اين زيرساخت انديش‌واري، شريعتي دغدغه انسان را «شدن مدام» مي‌داند و ابزار اين صيرورت را، كه رو به سوي معناي كل‌هستي و جهان يعني خدا دارد، چيزي جز «عمل»، براي رسيدن به «آگاهي و ايمان انساني» كه نمود عيني‌اش حضور فعال و گسترده در طبيعت و بهره‌وري از همه امكاناتي است كه طبيعت در اختيارش نهاده است، نمي‌داند: «ليس للانسان الا ما سعي.» شريعتي بر اين باور است كه انسان براي رسيدن به آن درونه قدسي خود و براي دستيابي به «مهراوه» خويش، يعني آنچه او را به كل هستي پيوند مي‌دهد، بايد به «عمل» (كنشگري) بپردازد؛ عمل و كرداري همراه با انديشه، ايمان ‌و عشق ‌در اين جهان و به اين جهان و همه پديده‌هاي آن. اين عمل‌گرايي در ديدگاه پراگماتيستي شريعتي، پيش از هر چيز با آگاهي‌بخشي و نونوسازي انديشه انسان آغاز مي‌شود. شريعتي «ارزش» (valeur=value) را انتخابي مي‌داند كه در مجموعه بينش توحيدي معنا مي‌شود. بنابراين آنچه ما از آن به عنوان ارزش‌گذاري يا ارزشيابي نام مي‌برم، ارزش‌گذاري‌ تحميلي از سوي نظام‌هاي تك‌جنسي، تك‌زباني، تك‌ساحتي و يك‌سويه اقتدارگرايانه محصول دوران مرد/ پدرسالاري است كه با معيارهاي صرفا مادي و جنسي، تحميل پديده‌هاي همان نظام‌هاي اقتدارگرا مي‌شود. مانند سفيد و سياه، بلند و كوتاه، دارا و ندار، زن و مرد و... كه در بينش يكپارچه‌نگر توحيدانگارانه، اين ارزش‌ها عملا منتفي هستند، زيرا در نگاه توحيدي يكپارچه به انسان ديگر جايي براي ارزش‌گذاري‌هاي تفكيك‌گرايانه زن و مرد در طبيعت و در پي آن در جامعه نمي‌تواند وجود داشته باشد. گرچه در جهان قرن 21 و در دنياي ديجيتالي الكترونيك امروز ما با اين ارزش‌گذاري‌هاي دوگانه در تقريبا اكثر قريب به اتفاق همه جوامع، به نسبت‌هاي متفاوت، روبه‌رو هستيم. بنابراين براي جامعه‌هايي كه «دين» با اصل بنيادين مولفه‌هاي توحيد و عدالت، داعيه به يگانه‌رساندن (توحيد) اين ارزش‌گذاري‌هاي دوگانه را داشته اما خوانش مردمحورانه اين دين دروني «دين‌باوران»اش شده كه هم هنوز در چنبره اين دوگانگي دست و پا مي‌زند، بايد با بازگشت دوباره به مولفه‌هاي همان «دين» و ارايه خوانش نو و روزآمد توحيد و عدالت - دو اصل اوليه آن - از سوي زنان و مردان (توامان) بتوان آنان را به حقوق عادلانه انساني‌شان رهنمون شد. اين كار ميسر نخواهد شد، مگر با بازخواني و تفسير، تاويل نوين «دين» و بازگرداندن اصول اوليه آن به انسان‌هايي كه باورمندي به «دين» درونيشان شده است. از اين رو است كه شريعتي، براي جامعه‌هاي دين‌باور، اصلاح «دين» و بازگرداندن مفاهيم «انسان‌وارانه» اوليه آن را كه در طول تاريخ (و به زعم من تاريخ مردمحور) دگرگون گشته و به قول علي پوستين خود را وارونه پوشيده يا پوشانيده شده است، ضروري مي‌داند.
مساله حقوق نابرابر و ناعادلانه انساني بخش نامتوازن و نامتعادل جامعه انساني ناشي از دوآليسمي است كه به دوگانگي زن/ مرد، دارا/ ندار، استعمارگر/ استعمارشو، استكبار/ استضعاف و بالاخره جهان اول/ جهان دوم (يا سوم يا شمال و جنوب) منجر شده است. نوانديشي ديني بايد بخش عظيمي از نيروها و توانايي‌هاي خود را در راه آگاهي‌بخشي انسان‌ها به جهت نزديك‌كردن و به هم پيوند دادن اين «يگانه» «دوگانه‌شده» به كار گيرد. دوگانه‌اي، كه بي‌شك در آغاز، يك دوآليسم ديالكتيكي پويا و ديناميك و به ‌هم‌پيوسته و سازنده مكمل يكديگر بوده است.
براي من، به عنوان يك زن، كه با انديشه‌هاي شريعتي و با خود شريعتي از نزديك محشور بوده‌ام و نگاه يكپارچه توحيدگرانه او را در عمل و ايمان‌اش ديده‌ام، جاي شگفتي است كه چرا هيچيك از منتقدان شريعتي به اين انديشه او كه سراسر ايجاد هماهنگي و يكپارچگي ميان همه انسان‌ها كه مهم‌ترين‌اش بينش فراجنسي شريعتي به عدالت انساني است، نمي‌پردازند؟ براي شريعتي «انسان»، بي‌تمیيزي‌گذاري جنسي، نژادي، زباني، ايماني، ديني و... سوژه‌اي آفرينشگر و خداگونه است كه توانايي آفرينش و ساختن انساني (هابيلي) خود را بالقوه داراست. از اين‌رو شريعتي «دين» را وسيله و چراغ راهي براي بالفعل‌ساختن اين بالقوه مي‌داند تا هر آنكه «اراده» ساختن خويش را دارد با به كارگيري آن «مهراوه» درون خويش - آن دانه «ذر»، را آبياري كرده و به فلاحت برساند: «قدافلح من زكاها و قدخاب من دساها.»
شريعتي را، بي‌عنايت به بعد عرفاني/ كويري‌اش شناختن و شناساندن نامهرباني است در حق او و انديشه پلوراليستي/ ديالكتيكي او. با يك نگاه به متن نوشته‌هاي او و لحاظ كردن زندگي فردي او كه دقيقا آميخته با زندگي جمعي‌اش بود و همچنين سير تكوين و شدن او كه گرچه آگاهانه و انتخاب خود او بوده است، آنسان كه هر انساني محكوم به انتخاب است و هيچكس را در اين جهان گزيري از آن نيست، زيرا زندگي و نحوه گذراندن آن همان انتخاب فرد است، مي‌توان دريافت كه شريعتي بيش و پيش از هر دانشي كه در طول زندگي‌اش چه آگاهانه فرا گرفته باشد و چه ناآگاهانه، در پي جست‌وجوي «خويشتن خويش» بود و در روند اين جست‌وجو دريافت كه بي‌حضور ديگر هم‌نوعان‌اش، يافتن خويشتن خويش معنا ندارد. اين‌گونه است كه من توحيد را در شريعتي مي‌فهمم.
شريعتي، در هر دو سرزمين شناخت مومنانه كه به معبود (خدا) و نيز شناخت عاشقانه كه به معشوق، (تعبير زيبا از «امير رضايي» است) تعلق دارد به دليل خروج از دنياي مدرنيته و رهايي از سلطه عقلانيت مذكر و ورود به حوزه مادينه عشق و پل ارتباطي كه بين اين دو ساخته و بنا كرده بود يك گام از ديگر نوانديشان ديني پيش از خود جلوتر گذاشت. از همين روست كه او هم ابوذر را مي‌فهميد و هم سلمان را مي‌شناخت. نه مگر اين هر دو با هم بيگانه بودند و اگر يكي از ديگري چيزي مي‌دانست كافر مي‌شد؟
انديشه شريعتي، با مزدوج‌كردن عرفان مومنانه با عرفان عاشقانه و ممزوج‌كردن اين هر دو توانست هم فردسازي كند و هم جامعه‌سازي.