1.4 ) آموزش مدنی نخستین در آمریکا

 

هنگامی که الکساندر هامیلتون در "فدرالیست 23" نوشت،حکومت فدرال را باید" به خاطر همه ی آن چیزهایی که مدیریتش به آن سپرده،اقتداری نامحدود" واگذار کرد(1987،ص 187) او به گفته ی شلدون ولین،نیاز حکومت مرکزی سازمان یافته نوینی را بر شمرد برای : " گونه ی نوینی از شهروند ... که رابطه ی فروکاسته با قدرت مقدر را پذیرفته است و به رای دادن و انتخابات به عنوان پیوند اصلی میان شهروندان و قدرت مداران تن می دهد."  مدرسه ها می توانند پرورش این نوع شهروند نوین را به عهده بگیرند.

بنابراین،در میان کسانی که شکاف های دموکراسی و دیدگاه های آموزشی را بررسی می کنند،برخورد با کسانی بسیار شبیه فرانکلین دلانو روزولت،پدیده ی آشنایی است : "مدرسه ای که شهروند ارزنده بار می آورد،مهم ترین مسئولیت را بر گردن می گیرد." در آمریکا،مدرسه های دولتی،رسالت پرورش جوانان برای شهروندی را پذیرفته اند. 

در آغاز،بودجه ی آموزش در آمریکا دولتی نبود. (آموزش) حتی به صورت ابتدایی،یک سیستم هم نبود. به جای آن،هر جماعتی برای خودش،آموزشی داشت. فراگیر و برای همگان هم نبود. آموزش ویژه ی مردان سفید پوست آزاد،و بالاتر از آن،مردان سفید پوست آزادی بود که می توانستند از عهده ی شهریه مدرسه برآیند. یکی از "بنیانگذاران" سامانه ی آموزش دولتی - گرچه دورانش،پیش از تآسیس مدرسه های دولتی است- نوآ وبستر بود. وی آموزش را وسیله ی رشد هویت ملی می دید. از این رو،روش هجی کردن و واژه نامه ی خودش را به عنوان روش پیشبرد زبان مشترک آمریکا پدید آورد.

توماس جفرسون، مخالف این نظر رشد هویت ملی بود. او آموزش را همچون ابزاری می دید برای نگهداری از حقوق فردی،بویژه در برابر دست درازی های دولت. کانون آموزش دموکراتیک جفرسون،"علوم انسانی" (arts (liberal بود. این علوم،مردان و زنان را،هم از دست ستمگران و هم از دست مردم فریبان رها می کند – هرچند جفرسون،تنها درباره ی مردان می اندیشید- و آنها را توانا می سازد تا بر سرنوشت خویش فرمان برانند. جفرسون،در سامانه ی آموزشی خویش،برپایی مدرسه های رایگان را برای یادگیری خواندن،نوشتن و حساب کردن پیشنهاد می دهد. در این مدرسه ها،دانش آموزانی که توانایی های ذهنی دارند،بدون توجه به پیشینه یا موقعیت اقتصادی،کمک هزینه تحصیلی دریافت خواهند نمود.

هنگامی که در قرن 19،آموزش فراگیر رایگان یا با بودجه دولتی به آمریکا آمد،به شکل "مدرسه همگانی" هوراس مان شناخته شد. این مدرسه ها همه ی دانش آموزان را با همدیگر آموزش می دادند، "همگان"،بدون نگاه به پیشینه،دین یا موقعیت اجتماعی شان. در زیر چنین احساس زیبایی،هدفی دیگری هم نهفته بود: این که همه ی دانش آموزان را،بتوان در سامانه ی دموکراتیک آمریکا بار آورد. برنامه ی آموزش مدنی،برنامه ای سرراست و ساده بود،اگر نگوییم ساده انگارانه. آفرینش شهروندان شایسته و افراد شایسته،نیازمند این است که از آموزش ساز- و- کار نخستین حکومت و آکندن وفاداری به آمریکا و آرمان های دموکراتیک اش،کمی فراتر رفت. آن برنامه،تا اندازه ی زیادی،به یادسپردن طوطی وار اطلاعات تاریخ سیاسی و نظامی،و طرزکار نهادهای حکومتی در سطح محلی،ایالتی و فدرال را دربرمی گرفت. همچنین برابر با آیین نامه ای ویژه،به توصیف رفتار درون و برون مدرسه می پرداخت. 

از رهگذر این گونه آموزش مدنی،همه ی بچه ها،به آهستگی رنگ  یک شهروند امریکایی به خود می گرفتند،اگر نگوییم در آن ذوب می شدند. تاکید بسیار روی پروتستانیسم به هزینه ی کاتولیسیسم،نمونه ای از چنین کاری بود. آنچه پاره ای پشتیبانان(این برنامه) ممکن است "همگون سازی" خارجی ها در شیوه ی زندگی آمریکایی بنامند،سنجشگران " همگن سازی"،"به هنجارکردن" و "همسانی" می بینند،اگر نگوییم "یک سانی". با بیش از 9 میلیون مهاجر به آمریکا،در بین سال های 1880 و نخستین جنگ جهانی،مایه شگفتی نیست که نسبت به آنچه بی توجهی به زبان و فرهنگ خارجی به نظر می رسید،میان برخی جامعه های مهاجر،مقاومتی پدید آمد. از این رو،آنچه گسترش یافت یک سامانه ی آموزشی مذهبی – به نام کاتولیک – بود سوای سامانه ی "آموزش دولتی".

در حالی که وبستر و پس از او،مان،آموزشی همگانی می خواستند که به نظر آنها،سازنده ی هویت ملی مورد نیاز دموکراسی می باشد،اصلاح گران آموزشی بعدی،از ایده ی مدرسه همگانی دور شدند و به سوی فرق گذاری دانش آموزان پیش رفتند. برای نمونه در سال 1906 کمیسیون ماساچوست در آموزش صنعتی و فنی، بر آموزش صنعتی و حرفه ای در مدرسه های دولتی پای می فشرد. آنها استدلال می کردند که پرورش یکسان همه ی جوانان برای مشارکت در دموکراسی،به وسیله ی آموزش عمومی و دانشگاهی،به هدردادن زمان و سرمایه هاست. " اصلاح گران آموزشی،پافشاری می کردند که برنامه آموزشی دانشگاهی،فراخور همه بچه ها نیست،زیرا بیشتر بچه ها – به ویژه بچه های مهاجر و آمریکایی های افریقایی تبار – توانمندی ذهنی برای مطالعه ی موضوعاتی همچون جبر و شیمی را ندارند"(راویتچ،21،2001).

کسی که در برابر این دیدگاه آموزشی قرار گرفت،جان دیویی بود. چراکه دیویی،دموکراسی را شیوه ای برای زندگی می دید؛او استدلال می کرد که همه ی بچه ها،سزاوار و نیازمند آموزشی دموکراتیک اند. زمانی که شهروندان به جایی برسند که در دلبستگی های دیگران سهیم گردند- همان که در مدرسه های آنها انجام خواهد گرفت- دسته بندی های نژادی،طبقاتی و قومیتی کم رنگ شده،پشت سر گذاشته خواهد شد. دیویی می اندیشید که دلبستگی و تجربیات واقعی دانش آموزان،باید پایه آموزش آنها باشد. من در زیر،به موضوع دیویی و آموزش مدنی بازمی گردم.