صمد بهرنگی*
خسرو صادقی بروجنی، یاسرعزیزی
معلم و نویسنده ۱۳۴۷-۱۳۱۸
صمد بهرنگی و آسیب شناسی نظام آموزشی
"صمد بهرنگی" در تیر ماه 1318 به دنیا آمد. در کوچه اسکولیلر محله چرنداب مرکز استان آذربایجان یعنی تبریز. ودر کوچه جمال آباد همان محله بزرگ شد وبه دبستان رفت. پدرش عزت کارگری فصلی بود که هرروز به کاری میپرداخت ومادرش، سارا زنی مهربان که پسرانش را به تحصیل وآموزش نصیحت میکرد، در زمانهای که جنگ حاصلی چون قحطی وگرانی و ناامنی نداشت.
صمد بهرنگی دوره سیکل اول را در دبیرستان خواند و در پی آن، تحصیلات را در دانشسرا دنبال کرد. دانشسرای مقدماتی را در 1336 به اتمام رساند و در 18 سالگی شد آقا معلم. بر اساس تعهدی که به آموزش وپرورش داده بود برای تدریس روانه روستا های آذر شهر شد ویازده سال تمام در روستاهای ممقان، خوراقان، قد جهان، گوگان، آخیر جان و .... با عشق وعلاقه به بچههای ساده و بی آلایش روستایی درس داد و درس گرفت. صمد گذشته از قصههای کودکان که با بهترین نمونههای ادبیات کودکان دنیا هم ترازند، مقالههای زیادی هم نوشتهاست که در دوران اختناق و سانسور ستم شاهی با نامهای مستعار قارانقوش، ص-آرام، چنگیز مراتی، رشید خلقی و... در برخی از نشریات آن دوران منتشر میشد . کندو کاو در مسائل تربیتی، مقاله های تربیتی و مجموعه مقالهها و باقی مقالههای او به صورت کتاب منتشر شدهاست.
حاصل تلاشهای خستگی ناپذیر او برای جمع آوری ادبیات شفاهی مردم آذربایجان دفترهای فولکور است که تاکنون سه جلد از آنان منتشر شدهاست. شعر هایی که از شاعران معاصر فارسی زبان به آذری ترجمه کرده نمودار قدرت وتسلطاش به زبان ترکی است. تلخون، ماهی سیاه کوچولو، افسانه محبت و افسانه های آذربایجان از جمله مهمترین آثار اوست . با این همه به قول غلامحسین ساعدی: ‹‹شاهکار او زندگیش بود›› . ماهی سیاه کوچولو پس از دیده برهم نهادن نویسندهاش در نمایشگاه 1969بولون در ایتالیا ونمایشگاه بی نیال در برانیسلاو چکسلواکی برنده جایزه طلایی شد.
صمد و آسیبشناسی نظام آموزشی ایران
کانت معتقد است کار و وظیفهی معلمی، بیش و پیش از آموختن اندیشهها، آموختن اندیشیدن است. آموختن اندیشهها بیش از هرچیز، دانشآموز و دانشجو را با جهان ذهنی و عرصهی تخیلات و تحیرات دیگران آشنا میکند و فهم سنجیدهی شخصی وی را چندان که درگیر پروسهی اندیشیدن وی باشد موجب نمیشود. این سخن البته گسترهی دانش فرد را محدود به یافتههای حسی و ادراک شخصی وی نمیکند، بلکه دانشهای آموختنی را در اختیار تحلیل و فهم فردی خود قرار میدهد. در این میان دو حوزهی نظرپردازی در برابر صمد بهرنگی گشوده بود. یکی حوزهای که دانشآموز را در آن میدید و نسبت او را با محتویاتی که در اختیارش مینهند، و دیگری حوزهی آموزگاران یا معلمان و نسبت آنها با کاری که میکنند.
صمد بهرنگی خود در طول حیات آموزشیاش، منطبق بر متدی که از کانت شاهد آوردیم و برخلاف واقعیتی که هر زمان فرصت میکرد به نقد آن میپرداخت، رفتار و عمل میکرد. در کنار این عمل آگاهی بخش، همچنان که گفته شد در آثار و نوشتههایی از صمد دربارهی نظام آموزشی و دو حوزهی مرتبط با دانشآموز و معلم از سویی و شرایط و امکانات نامناسب از دیگر سو، نوعی آسیب شناسی آموزشی به خوبی طرح شدهاست. سیری در آثار و نوشتههای صمد، میتواند با وضوح بیشتری این ادعا را به نمایش بگذارد.
وی در نامهای به نسیم خاکسار مینویسد: «بچههای دبستانی روستایی همیشه مشغلهی ذهنی من بودهاند. میدانی، من یازده سال است در دهات آذربایجان الفبای فارسی گفتهام. همیشه فکر میکردم که روزی بالاخره باید اینها هم ادبیات خاص خود را داشته باشند و خلاصه کردن «کلیله و دمنه» و ساده کردن «شمسه و قهقمه» و «مرزبان نامه» و امثالش یا ترجمهی «یاوهی بازار» و «قصر اژدها» و نظایرش برای اینها ادبیات نمیشود.»(3)
کتاب «کندو کاوی در مسائل تربیتی ایران» از مهمترین آثار غیر داستانی صمد بهرنگی است. صمد در این کتاب با نقد روششناسی آموزش و پرورش و «وارداتی» دانستن آن در ایران، به آسیب شناسی روش آموزشی و تحلیل محتوای کتابهای فارسی و کتابهای آموزش زبان انگلیسی در مدارس ایران میپردازد. وی اعتقاد داشت این کتابها که بر اساس فرهنگ و شیوهی زندگی غربی طراحی شدهاست جوابگوی نیازهای کودکان محروم ایران نیست و با زندگی واقعی آنان بیگانه است. صمد در اینجا بر نکتهای مهم و ایرادی اساسی در نظام آموزشی رسمی انگشت میگذارد. عدم انطباق دنیای نظری و حوزهی مفاهیم و پنداشتهایی که به نام درس و آموزش ِ تدوین شده در اختیار دانشآموزان قرار میگرفت با واقعیت زندگی آنان کمترین نزدیکی را داشت. این مهم هیچ گاه از نگاه تیزبین وی دور نبود. تصویر سازی از دنیای که کمترین شباهت را با واقعیت دانشآموز دارد، نه تنها تخیلات و تصورات وی را بر پایهی پنداشتی واقعی قرار نمیداد، بلکه عامدا و عالما فرصت نگاه به جهان خویش را از همان ابتدا از دانشآموز میگیرد. در چنین ترسیم مشوشی که نوعی تعلیق آگاهی در دوگانهای نامرتبط را موجب میشود، میتوان بذر هر رشد کنترل شدهای را پاشید. این خط سیر را در آثار خود وی از حوزهی ادبیات داستانی میتوان پیگیری کرد.
به باور وی: «کتاب درسی نمیتواند از زندگی دانشآموز جدا باشد، وگرنه نتیجهی خوب نخواهد داد. مثلاً کتابهای قرائت فارسی را بگیریم. عوض اینکه «اشعار پندیات» خشک و خنک مداحان عصر غزنوی را تو کتاب پرکنیم و ذهن بچه را بینباریم از هیچ و پوچ، چه عیب دارد که از ترانههای دو بیتی محلی و متلهای فراوان هر استان استفاده کنیم؟ قضاوت کنید. بچه اینها را به رغبت میخواند یا آن شعر بیمعنا و بیمزهی کتاب اول را: «شد ابر پاره پاره، چشمک بزن ستاره...» (یعنی که ستاره «چشمک بزن» شد)»(4)
صمد همچنین با تحلیل محتوای کتابهای آموزش زبان انگیسی شیوهی زندگیای که در این کتابها توصیف و آموزش داده میشود را بیگانه با واقعیات زندگی کودکان اقشار محروم جامعه میداند.
«در کتاب زبان انگلیسی سال هشتم گفتگوها و رفت و آمدهای یک خانوادهی آمریکایی مقیم تهران با یک خانوادهی اشرافی تهران شرح داده شدهاست. بچهها دربارهی مدرسههای خود صحبت میکنند. از Homeroom بحث میکنند . School bus آنها را میآورد و دم درب خانه پیاده میکند و از این دست کارها. آداب و رسوم و جشنهای آمریکایی توصیف میشود.
روزهای تعطیل هر دو خانواده با ماشینهای سواریشان به «پیکنیک» میروند طرفهای جاجرود. زن و مرد قاطی هم میشومند و Hotdog میخورند که حقیر خود تا دو هفته پیش آنرا هم ندیدهبودم و مثل منند صدی نود وپنج دبیران انگلیسی – به جرأت میتوانم بگویم- تمام ایران. باور کنید که یکی از دبیران انگلیسی در یک قصبهی بسیار دور آذربایجان آن را «سگ گرم» معنا کرده و گفتهبود که آمریکاییها مسیحی و کافرند، سگ که چیزی نیست، حتی خوک و خر را هم گرم میکنند و میخورند...در قصبهای که افتخارش در این است که روز عاشورایش را ششصد قمهزن عظمت میبخشد، دانشآموز کلاس هشتم زود باور می کند که آمریکاییهای مسیحی و کافر راستی راستی سگ را گرم میکنند و میخورند!»(5)
‹‹دیگر وقت آن گذشته است که ادبیات را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین و نصایح خشک بی برو و برگرد. نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر ومادر، حرف شنوی از بزرگان، سروصدا نکردن درحضور مهمان ...دستگیری از بینوایان به سبک وسیاق بنگاههای خیریه و مسائلی از این قبیل که نتیجه کلی و نهایی همه اینها بی خبر ماندن کودکان از مسائل بزرگ و حاد و حیاتی محیط است.››(6)
با مروری گذرا به تحلیلهای صمد بهرنگی در پیرامون روش آموزشی در مدارس ایران و عنایت به متن تاریخیای که صمد در آن زیست میکرده و امکانات و شرایط آن، هنگامی که در شرایط حاضر به روش آموزشی (فارسی و انگلیسی) مدارس و آموزشگاهها میپردازیم همانندیهای زیادی در این روشها مشاهده میشود.
برای نمونه کتابهای زبان انگلیسی Interchange که در اکثر موسسات زبان انگلیسی تدریس میشود قابل بررسی است. در این کتابها که توسط مراکز آکادمیک غرب برای آموزش زبان انگیسی در کشورهای عمدتاً توسعهنایافته طراحی شدهاست، الگو و شیوهی زندگیای توصیف و آموزش داده میشود که عمدتاً غرب محور است. گرچه این مسئله را میتوان به انگیزهی زبان آموزان برای مهاجرت و آشنایی با فرهنگ کشورهای اروپایی و آمریکا ربط داد، اما در همین چهارچوب معنایی نیز عناصری از فرهنگ غرب آموزش داده میشود که ترویج دهندهی نوعی فرهنگ کاذب، مصرفی و بازارمحورانه است. برای مثال در دروس این کتابها کمتر اثری از بیوگرافی مخترعین، مکتشفین، دانشمندان
و تحولات فرهنگی، تاریخیای چون انقلابات و جنبشهای اجتماعی و مدنی دیده میشود و اکثر دروس دربارهی بیوگرافی خوانندگان و هنرپیشگان سینما و آشنایی با رسم یا سنتی از شیوهی زندگی غربی است. این سیاست آگاهانه را باید در راستای «جهانیسازی فرهنگ»ی تلقی کرد که مراکز فکرسازی و ایدئولوژیک جهان توسعهیافته غالباً از آن به «جهانیشدن فرهنگ» تعبیر میکنند.
در آخرین بخش «کندو کاوی در مسائل تربیتی ایران»، صمد در فصلی تحت عنوان «زیر میکروسکوپ»، زندگی کارمندان(به ویژه معلمان) را بررسیای انتقادی میکند. وی قشر کارمندان را «قطعه گوشت مردهای» میداند که باید زیر میکروسکوپ گذاشته تا مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرند. او ویزگیهای این قشر را چنین برمیشمرد:
«آسان طلبند. هرآنچه آسانتر بهتر. هرچه مسئولیت آور، نو، عمیق خلاف غریزه و خارج از دایرهی دیدنیها، شنیدنیها و دانستنیهای آنها باشد بیبو و بیخاصیت است. دور انداختنی است. یا دستکم نباید به دنبالش رفت. آسایش خانوادگی هدف است. چندر قاز حقوق ماهانه هم کفاف ندهد، باید زندگی قسطی راه انداخت و آسان و خوشبخت زیست. اصل این است: «سری که درد نمیکند چرا دستمالش میبندی؟» با این دید است که آنها به دنیا و اجتماع و پدیدههایش مینگرند.»(7)
به دنبال این توصیف معتقد است برای این قشر مسئولیت پذیری مفهومی ندارد.«هر اتفاقی میخواهد بیفتد، هر بلایی میخواهد نازل شود، هر آدمی میخواهد سر کار بیاید، در هر صورت آقای چوخ بختیار( خیلی خوشبخت) عین خیالش نیست، به شرطی که زیانی به او نرسد، کاری به کارش نداشته باشند و چیزی از او کم نشود.»(8) اگر آمدهاند و شغل معلمی پذیرفتهاند، نه از هشیاری بلکه از از سرناچاری است و بیکاری. همیشه در انتظار صوراسرافیل، یعنی آخر برج، و چه اهمیت دارد که شاگرد چه خواند و چه فهمید و چه اندیشید و چگونه، به آنها مربوط نیست.
این بخش از تحلیل صمد به یک تحلیل جامعهشناختی – اقتصادی نزدیک میشود. در تحلیل وی کارمندان به طور عام و معلمین به طور خاص، به آن دلیل «قطعه گوشت مردهای» خوانده میشوند، که جدای از عدم مسئولیتپذیری به عنوان یک گرایش شخصی که بیتردید تحت تاثیر انطباعات ذهنی و فرهنگ عمومی نیز بودهاست، به علتی مهم و اساسی دیگری نیز وابستهاند. عدم تناسب تخصص و علاقه در تقسیم کار اجتماعی که در آن معلم صرفا برای رفع نیاز و کسب درآمدی که زندگی او را تامین کند به این کار مبادرت و اشتغال مییابد، نوعی بیرغبتی را در کنار عدم مسئولیت پذیری در قبال دانشآموزان و جامعه موجب میشود. مصرف زدگی و اهمیت آزمندانهی زندگی مادی در کنار این علل روانی – مادی، وجه مکمل بحث پیش گفته در باب «جهانی سازی فرهنگ» است که از آن زمان تاکنون تداوم داشته است. آغاز رشد و شیوع فرهنگ مصرفگرایی در میان کارمندانی که طبقهی متوسط را شامل میشدند، صرفا نوعی فرهنگ شبیه سازی با طبقات بالا و در نتیجه پذیرش مصرفگرایی به هر قیمتی را دامن میزد. چنین نگاه و تحلیلی از سوی صمد بهرنگی در چند دهه پیش، اکنون و در زمانهی ما نیز شاید با شدتی بیشتر قابل تحقیق و مشاهده باشد.
* گرفته شده از: